وبلاگ دانشجویان حقوق81 دانشگاه شاهد
سلام.این متنو برای همه اونایی گذاشتم که حالشون خوب نیست(من جمله خودم)ومتن به قول دوستمون سیاه قبلی حالشونو گرفته!به امید اینکه روشنایی تازه ای توزندگی هممون بتابه... پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن." لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟" خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن." او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد، اما ميترسيد حركت كند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگهداشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذار اين مشت زندگي را مصرف كنم." آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند... او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد! فرداي آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!" زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است. امروز را از دست نده! با یادی از حسین پناهی دوست داشتنی روایت اول : سردمه . مث یه قایق یخ کرده ، رو دریاچه ی یخ ، یخ کردم تشنته ؟ آب می خوای ؟ کاشکی که تشنه م بود گشنته ؟ نون می خوای ؟ کاشکی که گشنه م بود iپس چته ؟ دندونت درد می کنه ؟ سردمه خوب ! برو زیر لحاف صد تا لحافم کممه آتیش الو کنم ؟ می دونی چیه ؟ تو سینه م ، قلبم داره یخ می زنه ... اونوقتش توی سرم ، کوره روشن کردن . سردمه !! مث پایان زمین روایت دوم : تا کجا من اومدم ؟ چطوری برگردم ؟ چه درازه سایه م . چه کبوده پاهام ! تلخ تلخم ... من می خوام برگردم به کودکی !! نمی شه . کفش برگشت برامون کوچیکه پا برهنه نمی شه برگردم ؟ پل برگشت ، توان وزن مارو نداره ! برگشتن ممکن نیست برای گذشتن از ناممکن ، کیو باید ببینم ؟ رویا رو رویا رو کجا زیارت کنم ؟ تو عالم خواب خواب به چشام نمیاد ( تو دلم : کاش میومد ) تا سی بشمار ... یک ، دو یک ، دو سه ، چهار سه ... روایت سوم : یه وقتایی خیلی حرف برا زدن داری ... اما مث فایل های زیپ شده می تونی فشرده شون کنی و تو یه جمله خلاصه شون کنی ... درست مث حال الآن من ... روایت چهارم : وسطای پاییزیم اما دوس دارم داد بزنم و بگم : لعنت به این زمستون میلاد با سعادت حضرت رضا(ع) بر همه دوستان مبارک. دعا یادتون نره. ببند پنجره ها را که شب هوا سردست نگو که باد پيام تو را نياوردست بنا نبود خبر بی گدار گفته شود خبر نبايد از اين رهگذار گفته شود خبر تو را - نه تو آن را - به ياد آوردست به باد می رود آن را که باد آوردست بهروز یاسمی بیاموزیم که: با احمق بحث
نکنیم و بگذاریم در دنیای احمقانه خود خوشبخت زندگی کند. با وقیح جدل
نکنیم ،چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه می کند. از حسود دوری
کنیم،چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنیم بازاز زندان تنگ حسادت بیرون نمی آید. تنهایی را به
بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند،ترجیح دهیم. از" از دست
دادن" نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است... بیشتر را بر
کمتر ترجیح ندهیم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است. کمتر سخن
بگوییم که بزرگی ما در حرفهایی است که برای نهفتن داریم،نه برای گفتن. از سرعت
خود بکاهیم،که آنان که سریع تر می دوند،فرصت اندیشیدن به خود را نمی دهند. دیگران را
ببینیم،تا در دام خویشتن محوری، اسیر نشویم. از کودکان
بیاموزیم،پیش از آنکه بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت... گمان می کردم که من تشنه بودم گمان می کردم که چرا نیامدی و پیش از آن که پاسخت را بشنوم، اینک ، امّا پریدن ، بی بال و هرچه دارایی ام از این دست سید مهدی شجاعی زلفی من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است راه دل خود را نتوانم که نپویم هر صبح در آیینه جادویی خورشید چون می نگرم او همه من من همه اویم خاتمی از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام گل کرد خار خار شب بیقراری ام تا شد هزارپاره دل از یک نگاه تو دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام گر من به شوق دیدنت از خویش می روم از خویش می روم که تو با خود بیاری ام بود و نبود من همه از دست رفته است باری مگر تو دست برآری به یاری ام کاری به کار غیر ندارم که عاقبت مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام تا ساحل قرار تو چون موج بی قرار با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام با ناخنم به سنگ نوشتم بیا بیا زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام! ماه من؛ چه شود گر دمی تاریکی شبان تمنایم را فروغی بتابانی...... بهار من؛ چه شود گر آنی شاخه های خزان زده ی دلم را شکوفه های عشقت بنشانی.......... گل من ؛ چه شود گر فضای خالی عاطفه ام را سرشار عطر نرگس وجودت کنی..... ای مهربان یار؛ دستان تهی امان را معرفت و عشق، عیدی عنایت فرما و دلهایمان را هر لحظه آکنده از نور یادت ساز و برای ثانیه هایمان غربت فراقت را مکرر کن که پیمان ما تنها به عشق قربة الی المهدی بود و بس...... "به امید رؤیت شمس جمال یار" ممنون و تا بعد- سلیمانی کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه . مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها . روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد . مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود. زلفی این مطلب رو نه به عنوان موضع سیاسی خودم و این وبلاگ بلکه صرفا به خاطر طنزآلود و خنده دار بودنش گذاشتم.البته توهم نیست بیان دیگر گونه ای از واقعیت هستش.با این وجود تاکید میکنم کما فی السابق وبلاگ من و دوستانم سیاسی نیست.یه وبلاگ گروهی خصوصی است. این مطلب یه طنزه و طنز نزاکت خاص خودش رو داره . البته طنز ظرفیت بالایی رو مطالبه میکنه. با این حال قبلا پوزش می خوام. ميروم شايد كمي حال شما بهتر شود از چه ميترسي برو ديوانگيهاي مرا ميروم ديگر نميخواهم براي هيچ كس بايد اين بازندهي هر بار – جان عاشقم – ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت شطرنج صفحه چيده ميشود، دار و گير ميشود اين يكي فداي شاه، آن يكي فداي رُخ در پيادگان چه زود مرگ و مير ميشود فيل كجروي كند، اين سرشت فيلهاست كجروي در اين مقام دلپذير ميشود اسپ خيز ميزند، جستوخيز كار اوست جستوخيز اگر نكرد، دستگير ميشود آن پيادة ضعيف راست راست ميرود كج اگر كه ميخورَد، ناگزير ميشود هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلالا ين پياده قانع است، زود سير ميشود آن وزير ميكُشد، آن وزير ميخورد خورد و برد او چه زود چشمگير ميشود ناگهان كنار شاه خانهبند ميشود زير پاي فيل، پهن، چون خمير ميشود آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است هرچه خواست ميشود، گرچه دير ميشود اين وزير ميشود، آن بهزير ميشود محمدکاظم کاظمی ع ر ب ی انگار مدتي است كه احساس مي كنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس مي كنم كه كمي دير است
ديگر نمي توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگي متولد شوم
انگار
فرصت براي حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است كه كاري كنيم
كاري كه ديگران نتوانند
فرصت براي حرف زياد است
اما
اما ا گر گریسته باشي ...
آه ...
مردن چقدر حوصله مي خواهد
بي آنكه در سراسر عمرت
يك روز، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي!
انگار اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است
ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز ديوانه مي شوم !
شايد براي حادثه بايد
گاهي كمي عجيب تر از اين
باشم
با اين همه تفاوت
احساس ميكنم كه كمي بي تفاوتي
بد نيست
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي
خسته است .
امضاي تازه ي من
ديگر
امضاي روز هاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روزنام كوچكم از دستم
افتاد
و لابه لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشم هاي كودكي من نشسته است
از دور لبخند او چقدر شبيه من است !
آه اي شباهت دور ! اي چشم هاي مغرور !
اين روز ها كه جرئت ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم !
بگذار در خيال تو باشم
بگذار ...
بگذريم !
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است! این شعر از دکتر قیصره .اما اونقدر حال وهوای شعر و تک تک کلماتش برام محسوس بود که یه لحظه فکر کردم شعر از خودمه!!! در ضمن قول و قرارمون یادم هست اما اینبارو اجازه بدید کسی که دلش خیلی برای گریه تنگه گمنام بمونه.ممنون! امشب می خوام تا خود صبح امشب میخوام رو آسمون می خوام تو رو قسم بدم یه وقتی که من نبودم یه موقعی فکر نکنی اگه بری شبا چشام راستی دلت می آد بری؟ اصلا بگو که دوست داری حتی اگه دلت نخواد ای کاش منم تو آسمون ای کاش بدونی چشماتو به آرزوهام می رسم تا وقتی اینجا بمونی نگام کن و برام بگو بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم ............................. در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه!!! لطفا قدم رنجه کنید و نظر شماره ۲ مطلب مورخ ۱۹/۱۲/۸۷ من رو بخونید با تشکر زلفی بنفشه ای خوش رنگ، دمید در دل کوهی شکسته با دل تنگ، به کوه گفت که شعرت خوش است و تازه و تر وگر درست بخواهی من از تو شاعر تر: که شعرت از دل سنگ است و شعرم از دل تنگ... ع ر ب ی

که روزی خواهم گفت:
- به اعتراض یا شِکوه یا درد دل-
و آب، در دستهای تو بود.
دریغا که مضایقه کردی!
که روزی از سر گلایه خواهم پرسید:
آن زمان که صدایت می کردم.
چرا نبودی
آن زمان که نیازمند بودنت بودم.
تو و یادت را
ترک خواهم کرد.
سپاسگزار توأم.
و باور نمی کنی
که وامدار تو.
تپیدن ، در خاک
شکفتن ، در باد
ساختن ، با عطش
سوختن ، بی آتش
مرهون قساوت دستهای توست.
ادامه مطلب
مجنون هم اگر شوي تو ، ليلا نشوم
يك بار ، تو يك بار فقط آدم شو
نامَردم اگر دوباره حَوا نشوم
مهدي جهانداري - اصفهان
ميگذارم با خيالت روزگارم سر شود
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود
حالت غمگين چشمانم ملالآور شود
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
شيرين خسروي
اين پياده ميشود، آن وزير ميشود
یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب در نیومد
به احترامت بمیرم
فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت
خدا خدا خدا کنم
عکس چشات و بکشم
اگه نگاهم نکنی
ناز نگاتو بکشم
به جون هر چی عاشقه
بجون هر چی قلب صاف
رنگ گل شقایقه
بی خبر از اینجا نری
بدون یه خدافظی
پر نزنی تنها بری
دلم واست تنگ نمی شه
فکر نکنی اگر بری
زندگی کمرنگ نمی شه
یه لحظه هم خواب ندارن
آسمونای آرزو
یه قطره مهتاب نداره
بدون من بری سفر؟
بعدش فراموشم کنی
برات بشم یه رهگذر؟
اینجوری دوسِت داشته باشم؟
اسم تو رو مثل گلا
تو گلدونا کاشته باشم؟
اسم تو٬ تو قلب منه
چهره تو یادم می آد
وقتی که بارون میزنه
یه مرغ دریایی بودم
شاید دوسم داشتی اگر
آهوی صحرایی بودم
به صد تا دنیا نمی دم.
یه موج گیسوی تو رو
به صد تا دریا نمیدم.
اگر که تو پیشم باشی
اونوقت خوشبخت میشم
مثل فرشته ها تو نقاشی
بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی
مرگ گلای مریمه
بگو میری یا می مونی؟
بگو دوسم داری یا نه
مرگ گلای شمدونی
در بهار زندگی احساس پیری می کنم
با همه آزادگی فکر اسیری می کنم
بس که بد دیدم ز یاران به ظاهرخوب خود
بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم
در به رویم بسته ام از این و از آن خسته ام
من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام
ای خدای آسمان بهتر تو میدانی که من
بارها در راه او تا پای جان بنشسته ام
در بهار زندگی احساس پیری می کنم
با همه آزادگی فکر اسیری می کنم
شمع بودن ذره ذره آب گشتن تا به کی
راه پر خاشاک را آرام رفتن تا به کی
آآآآآآآآآ.....
در به رویم بسته ام از این و از آن خسته ام
من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام
ای خدای آسمان بهتر تو میدانی که من
بارها در راه او تا پای جان بنشسته ام
در بهار زندگی احساس پیری می کنم
با همه آزادگی فکر اسیری می کنم
بس که بد دیدم ز یاران به ظاهرخوب خود
بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم
بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم
بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم

در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس كنند،
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
آفريننده ماست.
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد- به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودا نيست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند
لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند
و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
و به جز ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند.
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسي حرف دلش را بزند
«غيرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسي بعد از اين
باز همواره نگويد: «هرگز»
و به آساني همرنگ جماعت نشود.
زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پائيز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن
از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت.
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم:
عدل
آزادي
قانون
شادي...
امتحاني بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.
| Design By : Night Skin |


